که طبیب را زدرمانش حیران کردی
ای روزگارزندانی دل شکسته برای چیست
تو نمی دانی دل شکسته خودش اسیر است
ای روزگارتوبا دلم چه کار کردی
چرا هرتیکه اش رابرروی چوبه دار کردی
ای روزگار دل من هیچ نمی خواست نمی خواست
نه طبیب برای درمانش نه چوبه دار برای آویزش
ای روزگار توبا دلم چکار کردی
چراغم را با من رها کردی
مگر نمی دانی غم خانه هرکس را کند خراب
آری یک عمر خانه ام را کردی خراب
راست می گفتی شادی برای تو هست سراب
آری شادی برای من شده بودسراب سراب
این روزگارمن را فرستاد درپی سراب
آنقدررفتم رفتم اما بدون آب
ولی اصلا من نرسیدم به سراب
به روزگارگفتم تشنه ام بده یه قطره آب
یکی خندوگفت تورا خواهم کرد کباب
به روزگارگفتم نه این کارناعادلانه است
ای روزگارمگر غم زیر پرده پنهان شده است
روزگار خشمگین شدوگفت
گفت مراباغم چکاراست
حق تودراین دادگاه اعدام است
برای نجاتم زدم فریاد فریاد
روزگار گفت بیا غم بیاغم
بنوشیم جام شراب باهم
ریختن جام شراب راوزدن به هم
گفتن ازاین به بعدهم کار با هم
روزگارگفت به من وغم بازهم خندید
گفت دیدی دردردادگاه خودم
به چه راحتی تورا زیرخاک کردم؟
تعداد بازديد : 635